![]() |
![]() |
|
| دنیای من گر طبیبانه بیائی بر سر بالینم لذت بیماری به دو عالم ندهم |
![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:15 توسط ع م |
|
|
عزیزم تولدت مبارک
چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:12 توسط ع م |
|
|
با صنع تو هر مورچه رازی دارد با شوق تو هر سوخته سازی دارد ای خالق ذوالجلال نوميد مکن آن را که به درگهت نيازی دارد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:56 توسط ع م |
|
![]() گرچه نمی شود به تو رسيد ياحتی برای لحظه ای مال قلب تو شد . اما برای دوست داشتن تو وسعت تمام دنيا را در اختيار دارم و می توانم تو را آن قدر دوست بدارم كه همه باور كنند حق من در زندگی تو بودی كه به ناحق از من ربودند.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 17:56 توسط ع م |
|
|
شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود گويم دوستت دارم شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام و جمله اي را بيان كرده ام .اما.... اين تنها يك جمله نيست ! دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ ! همين جمله ي كوتاه ! آ ري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا ! دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست
دردم را به كه گويم ؟ خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود . خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود، پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و ..................... خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم . درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 17:53 توسط ع م |
|
|
اینجا گلها خشکیده اند،اینجا بلبلان نمی خوانند،اینجا پرتگاه امید است، اینجا کویر آرزو هاست،از میان سکوت فریاد زدم اینجا اینجا غم غمگین گشته است آه که اینجا لیلی غرق ماتم گشته اینجا مجنون بیابانگرد صحرای انتظارغمین فراغ لیلی منتظر ثانیه و لحظه وصال اینجا مجنون هم بریده است اینجا دهکده جنون است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 17:50 توسط ع م |
|
در ساحل زيبا و آرام ذهنم مشغول قدم زدن بودم که احساس کردم کسی مرا صدا زد برگشتم کسی نبود به راه خود ادامه دادم باز هم همان صدا دوباره صدايم زد باز هم برگشتم اما کسی نبود ناگهام چشمم به زمين افتاد پروانه ای بود که يک بالش سوخته بود آن را بلند کردم و او به من گفت که کمکم کن من هم به او کمک کردم وقتی از او جريان را پرسيدم به من گفت من شمعی را دوست داشتم و با صداقت به او اعتماد کردم و جلو رفتم اما او بالم را سوزاند........ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:32 توسط ع م |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 13:46 توسط ع م |
|
|
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست *هر کس نغمه خود خواند از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست*خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
زندگی قطاری است که چندان اهمیت ندارد در کدام قسمت آن نشسته ایم چه سخت است رفتن عزیزی از بین ما و چه سخت تر پرکردن جای خالی او گوگوش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 13:35 توسط ع م |
|
|
همیشه احساس میکردم برای اینکه حرفهامو بشنوی احتیاجی نیست فریاد بزنم... حتی نیازی نیست به زبون بیارم... خدایا!... حس میکردم صدامو از دهانم نمی شنوی... صدا رو از قلبم میشنیدی... جایی که هیچوقت از تو خالی نیست... خدایا!... میدونی که اگه بد کردم... به پشت گرمیه بزرگی تو بوده... اگر اینقدر بخشنده و مهربان نبودی... شاید اینهمه به خودم اجازه نمیدادم که به دستوراتت عمل نکنم... خدایا!... میدونی از نادونیمه نه از عصیانمه... میدونی هرجا هم که برم بازم برمیگردم پیش تو... میدونی نمیخوام هیچ دری باز بشه الا در بخشش تو...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:41 توسط ع م |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
اشیانه شعر دختر خاله شیدا دختر خاله شیدا دنیای من گل مریم |
|
RSS
|